X
تبلیغات
❀◕ ‿ ◕❀ غم کده ❀◕ ‿ ◕❀
 
❀◕ ‿ ◕❀ غم کده ❀◕ ‿ ◕❀
 
 
★ شرح احوال من ★ ------------------- ((نظر يادت نره)) به علت بروز بودن از آرشیو موضوعی دیدن فرمائید
 
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

 خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ... و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز میبارد

چگونه بگذرم از عشق؟ از دلبستگی هایم؟

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟

خداحافظ! تو ای همپای شبهای غزل خوانی

خداحافظ! به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ!بدون تو گمان کردی که میمانم؟؟؟؟

خداحافظ بدون من یقین دارم که میمانی...

 

خداحافظ همه بچه ها این وبلاگ دیگه تعطیل شد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 11:41  توسط مهـــــــدی  | 
ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟

من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟

من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست!

من بمیرم یا نمیرم که کسی دلتنگ نیست...

 

عزیزانی که تمایل به تبادل لینک دارند منو با نام ❀◕ ‿ ◕❀ غم کده ❀◕ ‿ ◕❀ لینک کنن

و خبرم کنن تا با چه نامی لینکشون کنم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 10:38  توسط مهـــــــدی  | 
برای “تظاهر” به دلبستگی دیگر بهانه‌ای ندارم!
چقدر غریب و مبهم…..
چه حس مشکوکی !!!
من و او دیگر “ما” نیستیم… و من حتی دلتنگش نمی‌شوم
انگار تمام آن روزها کابوس شکنجه‌ای مزمن برای روح بی قرار و سر کش من بود
مثل پرنده‌ای فراری از قفس
احساس رهایی می‌کنم
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 13:6  توسط مهـــــــدی  | 
بازم بازم دلتنگ تر از همیشه!!!

    هرچند میدانم نیستی٬

                         اما با فرض به بودنت٬

                                             زندگی میکنم

میدانم دیوانگیست...

                    اما چه کنم...

                         بیتو بودن را چطور تحمل کنم؟؟

 با کدام بهانه بگریم؟؟

          بخدا که دیگر نمیتوانم...

                     وای بی تو زیستن چه سخت است...

                                                    تا کی تحمل کنم؟؟

 بازم قصد آمدن نداری؟؟

   سومین ماه رمضان هم در راه است٬

                              و منم بازم منتظر تو...

                                منتظر بازگشتت٬

                       منتظر شنیدن حرفهای قشنگت٬

                              دکلمه های زیبایت٬

                               چهره ی مهربانت

                        و چشای همیشه پر از اشکت...

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 22:49  توسط مهـــــــدی  | 
شبها زير دوش آب ســرد...............

بي صـــــــــــــــــــدا رهـا ميکنم...

بغـض زخمهاي این دلِ شکسته رو...

میشنوم که همه ميگن........

خـوش به حالش چه آســــون فـرامـوش کـــرد.....................!!!

بغض من با این حرفها بیشتر میشکنه.......

دلم بیشتـــــــــــــــــر میسوزه

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 17:5  توسط مهـــــــدی  | 
 

من سرم توی کار خودم بود

.
.

.
بعد یه روز یه نفرو دیدم

 

 

برید ادامه مطلب واسه فهمیدن بقیه داستان


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 12:11  توسط مهـــــــدی  | 

اقرار میکنم به بیتابی...

با نبودنت له شدم...دیگر شب ها هم خوابت را نمیبینم...و این است نتیجه ی بیخوابی...

امروز دیدمت حوالی میدان ورودی شهر/با شوهرت بودی...دست در دست.

هزاران بار قصد مرگ کردم که مرگ برمن...که چرا کنارم نیستی،

از نبودنت دلگیرم...

این شب ها  فقط با خیالت ریاضت میکشم...این شب ها مرتاض بودنم را به رخ زمین میکشم...

این شب ها تودیگر نیستی و باز کنار شوهرت خوابی...

شاید نمیخواهم باور کنم که همه چیز تمام شده...

 و باز زمزمه میکنم باخود...با نبودنت له شدم...دیگر شب ها هم خوابت را نمیبینم...و این است نتیجه ی بیخوابی...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 22:23  توسط مهـــــــدی  | 
آنگاه که غرور ِ کسی را له میکنی ،

آنگاه که کاخ ِ آرزوهای ِ کسی را ویران میکنی ،

آنگاه که شمع ِ امـید ِ کسی را خاموش میکنی ،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشَت را میبندی تا صدای ِ خـُرد شدن ِ غرورش را نشنوی ،

آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را نادیده میگیری ،

میخواهم بدانم دستانت را بسـوی ِ کدام آســمان دراز میکنی تا برای ِ خوشبختی ِ خودت دعـا کنی ؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 15:58  توسط مهـــــــدی  | 

قلب مرا میان غمت جا گذاشتی
تا در حریم غربت من پا گذاشتی
رفتی و در سکوت تماشا نموده ام
تنهاییِ مرا تو چه تنها گذاشتی
رفتی و سهم عشق برای دل تو بود
سهمی برای این دلم آیا گذاشتی ؟
یک بغض کال، یک سبد از درد بی کسی
سهم من غریب که اینجا گذاشتی

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 10:12  توسط مهـــــــدی  | 

زیر این شرشر بارون من به پای تو میشینم

گاهی از عشق گاهی از غم من برای تو میخونم

این دلم خسته ی خسته است از همه خیلی گرفته است

من برای اون نگاهت دلم از غصه شکسته است

خیلی خیسم اما بی تو من همیشه خشک خشکم

تو بیا کنار من باش تا که بی تو من نخشکم

زندگی برام شده غم همه چیز صدای ماتم

بیا که طاقت ندارم بگو که منم باهاتم

 با غزل خوندن امشب من سکوت و هی شکوندم

با خیال خودم امشب تو رو به اینجا کشوندم

دل تنگیامو با کی قسمت کنم خدااااا

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 9:16  توسط مهـــــــدی  | 
بیر یوواسیز قوشا دونسم

اگر یک پرنده بی لانه شوم

گوزدن آخان یاشا دونسم

اگر اشکی جاری از چشم شوم

انتظاردان داشا دونسم

اگر از انتظار سنگ شوم

یاددان چیخاتمارام سنی

هیچگاه تو را از یاد نخواهم برد

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 17:10  توسط مهـــــــدی  | 

سن بیزیم ابدی دیاریمیزسان

یاناریق سن دئسن یان آذربایجان

 قویماریق اجنبی، خاینی بیر گؤز

تورپاغینا باخا یان آذربایجان

  ایكینی سایانا قوشونون یوزو

دولدورار دره ‏نی، آرانی، دوزو

 قوش قونماز داغلاردا گئجه-گوندوزو

اوردولارین وئرر سان آذربایجان

  بیر زامان بزه‏ گین بزه‏ گه دوشدو

بیر زامان گؤز یاشین گؤزه ‏یه دوشدو

 بیر زامان آدیندان لرزه‏ یه دوشدو

خوتكار ایله پاشا، خان آذربایجان

  آیاغینا بوخوو وورولسا هاچاق

اولادین چئینه‏ ییب اونو قیراجاق

 داماریمیزداكی قان فیشقیراجاق

تؤكریك اوغرونا قان آذربایجان

  شاعرین سیغماییر نه‏ دن پوستوندا

بئله شن دولانیر سینه‏ ن اوستونده

 چونكی بیر دیارسان سنه دوستون دا

دوشمنین ده دئییر جان آذربایجان .

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 17:6  توسط مهـــــــدی  | 
اگر من نقاش اولام دونیانی زندان چکرم،

اولومی- آیرلیقی-حسرتی پشمان چکرم،

اگر من صیاد اولام ، سن کیمین جیران اودونا ،

 اوره گی پاره ادیب عشقیوه هیجران چکرم.

معنی:
اگر من نقاش باشم دنیا را زندان خواهم کشید،

 مرگ - جدایی و حسرت را پشیمان خواهم کشید

 اگر من صیاد باشم به خاطر آتش عشق زیبایی همچون تو

قلبم رو پاره کرده و عشقت رو به رنگ هجران خواهم کشید

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 17:3  توسط مهـــــــدی  | 

سالما گوزوندن منی بیگانه تک

گل دولانیم باشیوه پروانه تک

گل قولومی حلقه لییم بوینونا

تئللرینی دسته لییم شانه تک

من سرکویینده سنون بیر قوشام

دامه سالیب قاره خالین دانه تک

مرحمت ائت قویما یانیب قورتاریم

قویما چاتا عومرومی پایانه تک

هی سر کویونده سنون گلمیشم

آه و فغانه ائله دیوانه تک

ایستیرم هر گون دولانام باشیوه

اگله شه سن صحنه ده جانانه تک

قلبیم ائوین  گوزیاشلا سیلمیشم

ساخلامیشام وصلتیوه خانه تک

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 17:0  توسط مهـــــــدی  | 

گاه خندیدم وگاه گریستم

باور کرده ام هر که تقدیری دارد

تقدیر من هم همینه

که در تنهایی بسوزم

در این تنهایی که هیچ کس به یادم نیست

باید انتظار مرگ را بکشم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 20:42  توسط مهـــــــدی  | 
  ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور, زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.

اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند, تعیین نکن, زیرا فقط تو می دانی که چه چیزی برایت بهترین است

با زندگی کردن در گذشته یا اینده زیستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی, همه روزهای عمرت را زیسته ای

 هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری , هرگز ناامید نشو

هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس, زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی

 با گفتن این که: یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو

سریعترین راه دریافت عشق , بخشیدن آن به دیگران است

 سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است

رویا های خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری

 زندگی یک مسابقه نیست , بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید

پس لمس کن و قدم بردار و راهی شو

مثل من

بعد از دست دادنش بشین و مدام گریه کن

شبانت را با آب چشمانت روشن کن

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:57  توسط مهـــــــدی  | 

دسـت ِ مـن اگــر بــود
نـام تــو را مـی گــذاشتـم جـزء مـخـدرهـا ...
تــرک کردنـت خـیـلی دَرد دارد !!

 

 

به نقل ازlove-brother

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 21:28  توسط مهـــــــدی  | 

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشر سرآ
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 10:36  توسط مهـــــــدی  | 

خسته از فاصله هام
از گریه های بی هوا که میغلتد بر گونه هام
آه باز یادش میکنم با تمام بی مهری ها
ای دل تا به کی؟
باز کن این قفل و زنجیر غم را
ای ذهن ببر خاطره ها را از یاد
خاطرات تلخ و شیرین را
او که یار نبود بار بود
بار سنگینی بر شونه ها
ای به قربانه شانه هات
که تکیه گه هر کسی بود
ای دل شانه های کی تکیگاه من است؟؟؟؟؟؟؟
آیا شانه هست که مرا به دوش کشد؟
دنبال شانه ای محکم میگردم
ای خدا یاری ام ده
دارم از پا میوفتم
کسی نیست دستانش را سپرم کند؟؟!!
آه من رو به سقوطم
دستانم را بگیرید...!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 10:51  توسط مهـــــــدی  | 

برای دلـــــم می نویســـم...

برای روزهــایی که باشی و نبـــاشم...

برای روزهـــایی که جستجو کنی و نیابی ام...

برای روزهـــــــایی که تو خوشــــبختی هایت را جشـن بگیری و من...

نه. باور کن برای تو نمی نویســــم...

برای انـــــــدوه تازه ای می نویســـم ...

که در جـــــانم ریشه دوانده و مــرا از خویشــتن خویش دور می سازد...

تیکـــــــ تاک ساعت ها آزارم می دهد...

من تـــــــرک می خورم و تو...

باور کن حال من خــــوب است تنها کمی تـــــــب دارم...

هـــــزاران درجه زیر عاشـــــقی...

درمــــــــــانی ندارد... خـــــــوب می دانــــــــــم...

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 19:39  توسط مهـــــــدی  | 
 

بعضی وقتا سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ...

بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ...

گاه سکوت یه اعتراضه ، گاهی هم انتظار ...

اما بیشتر وقتا سکوت ...

واسه اینه که هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه...

پس سکوت می کنم

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 19:37  توسط مهـــــــدی  | 
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،     


صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم...

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 19:36  توسط مهـــــــدی  | 
این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،

نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،

به جـــــــــــــای گلو

از چشمهایم بیرون می آیند…
 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 19:34  توسط مهـــــــدی  | 

عبرت چه واژه زيبا اما غريبي است...

شنيدم آنانكه از گذشته خود عبرت نمي گيرند

چاره اي جز تكرار آن ندارند

و آنجا بود كه فهميدم

چرا زندگي ما تكراري است

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 19:33  توسط مهـــــــدی  | 

خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه
برو که ديدن اشکات منو به گريه ميندازه
نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست
نميشه بعد تو بوسيد نميشه بعد تو دل بست
منو تنها بذار اينجا تو اين روزاي بي لبخند
که بايد بي تو پرپرشه که بايد از نگات دل کند
حلالم کن اگه ميري اگه دوري اگه دورم
اگه با گريه ميخندم حلالم کن که مجبورم
نگو عادت کنم بي تو که ميدوني نميتونم
که ميدوني نفسهامو به ديدار تو مديونم
فداي عطر آغوشت برو که وقت پروازه
برو که بدرقه داره منو به گريه ميندازه
برو عشقم خداحافظ برو تو گريه حلالم کن
خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 15:6  توسط مهـــــــدی  | 

آغلاییم هانسی غمه هانسی گونومدن دانیشیم

وار کیمیم کیم له کوسوم یا بله کیمدن باریشیم

آییریم هانسی لاری کیم لره آیا قاریشیم

تکدی الله یم اوزو منده کی واللهی تکم

سرنوشتیمده واریم محنت دنیانی چکم

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 15:3  توسط مهـــــــدی  | 
خستگی را تو به خاطر مسپار

که افق نزدیک است

وخدایی بیدار

که تو را می بیند

و به عشق تو همه حادثه ها می چیند

که تو یادش افتی

و بدانی که همه بخشش اوست
 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:56  توسط مهـــــــدی  | 

اسمان را سخت در اغوش میگیرم

میخواهم بدانی هر کجا که باشی...هر کجا...

اسمان از ان من است

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:2  توسط مهـــــــدی  | 
چه بی رحمانه کودکی مان را تصاحب میکنند

انان که می دانند تو به اغوش عروسکهایت خو گرفته ای

وقتی تبعیدت میکنند

به جرم بلوغ...

به پست ترین نقطه دنیا...

آغوش یک مرد

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 17:45  توسط مهـــــــدی  | 

ماه من

غم و اندوه اگر هم روزي همچو باران باريد

يا دلت از لبه پنجره عشق زمين خورد و شكست

با نگاهت به خدا

چتر شادي وا كن و بگو

"خدا هست هنوز"

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 19:46  توسط مهـــــــدی  | 
 
  بالا